تبلیغات
بوسه ی عشق - داستان کوتاه (آخرین قرار - غمگین)

داستان کوتاه (آخرین قرار - غمگین)

نویسنده :alvlir
تاریخ:شنبه 24 تیر 1391-01:03 ب.ظ

نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.

گل را هم انداختم زمین. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَم بش بود. کلید انداختَم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.

تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.

ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.

مبهوت.

گیج.

مَنگ.

هاج و واج نِگاش کردم.

توو دست چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را سُکید.

چهار و چهل و پنج دقیقه!

گیج درب و داغان نگا ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم.  چهار و پنج دقیقه بود!!


نوع مطلب : داستان عاشقانه 

feet complaints
شنبه 18 شهریور 1396 02:00 ب.ظ
Hi there, I desire to subscribe for this web site to take most recent updates,
so where can i do it please help.
http://delisastefanik.jimdo.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 10:04 ق.ظ
Thanks for the good writeup. It in fact used to be a leisure account it.
Glance complicated to more delivered agreeable from you!
However, how could we be in contact?
How can you heal an Achilles tendonitis fast?
جمعه 6 مرداد 1396 08:53 ب.ظ
Thanks very interesting blog!
http://andersjule.blog.fc2.com/blog-entry-2.html
سه شنبه 2 خرداد 1396 03:03 ب.ظ
Attractive part of content. I simply stumbled upon your website and in accession capital to
assert that I acquire in fact loved account your weblog posts.
Any way I will be subscribing to your augment or even I achievement you get admission to constantly fast.
Jamabergemane.Over-Blog.com
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 11:00 ق.ظ
Incredible story there. What occurred after? Take care!
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 11:59 ب.ظ
Hello, after reading this remarkable post i am too happy to share my knowledge here with friends.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 10:06 ق.ظ
I could not refrain from commenting. Perfectly written!
یه بنده خدا
دوشنبه 24 مهر 1391 11:42 ق.ظ
واقعا خیلی قشنگ بود نمیدونم واقعی بود یا الکی ولی خیلی غم ناک بود من حتی گریه هم کردم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر